![]() |
![]() |
|
| مثل کناره های رود,دیدار روی پل,و فواره ی ستاره ای بین ما (که بعد برای همیشه خاموش می شود) |
|
فصل خوبی است و می شود نوشت از آسمانی که راه راه می شود از پشت...
شهر خوبی است و از این جا که من ایستاده ام یک ربع مانده است به آزادی -چرا شاد نباشم؟ درخت های خیابان شکوفه داده اند و این همان جایی است که از همه ی خوبی ها یک میدان یا یک خیابان باقی مانده است. و تازه شهرداری هرروز نام بزرگمردی از وطن را -بر تابلویی آبی رنگ- به زمین می کوبد.
دستفروشی در جام جم عینک دودی می فروشد و رو به روی هتل استقلال پسری به قیمت حقوق یک ماهش ادکلن زنانه می خرد و در خیابان میرزا کوچک خان دو مرد روشنفکر راجع به بهترین مارک سیگار خارجی بحث منطقی...
بله شهر خوبی است و دیروز در خیابان پشت دادگستری دختری خودش را از گردن.... - دست نگهدار جناب سردبیر! اینجا که قیچی سانسورت را گذاشته ای گلوی من است.
/بهار ۱۳۸۳/
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 18:57 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
((..
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟ سکوت چیست به جز حرف های ناگفته ؟ من از گفتن می مانم اما ...)) . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 12:56 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
سلام.
که نام خداست. خدایی که در این نزدیکی است... با من برای کسی دعا کنید و منتظر معجزه باشید که هرروزیک معجزه رخ می دهد: خداوندا یاری کن درمانده را هنگامی که یاری رسانی جز تو ندارد. آمین. ۱.غزل چگونه می شود به مرد گفت که اوزنده نیست او هیچ وقت زنده نبوده است (فروغ)
هوهو کنان به متن کتابش وزید و رفت... دیگرهمان معلم خوبی که بود نیست حتی قنوت هم به خیالش دروغکی ست..ورد شکسته بسته به جایی عمود نیست از خلسه ی یکم به مقام ششم رسید..یک شهرمانده بود فقط تا...( خیال خام!) تا خلسه ی ششم نفسش بند.. نه! نرفت : این جا شبیه وحدت کل وجود نیست این جا به شهرهفتم دفتر نمی رسد" رقصی چنین میانهء میدان" چه خنده دار! - حالا سکوت کن . برو. برگرد تا زمین..حال بدت مناسب کشف و شهود نیست بر گشت از دقیقه ی چندم و باد شد ... پیچید توی دفتر سخت سوال ها ش - هی!خط بزن به پرسش گیجت به مسئله.دیگر کجا ی صورت دفترکبود نیست؟ یک جای صاف آن طرف خلسه ها نبود. یک پاسخ درست به ذهنش نمی رسید هوهو کنان به دفتر پیچیده اش وزید .. اصلا نه او معلم خوبی نبود.. نیست ۲.مثنوی و در شهادت یک شمع راز منوری است که آن را آن آخرین وآن کشیده ترین شعله خوب میداند (فروغ)
آسمان شعر می شود از تو که نشستی به شانه ی باد و یک کبوتر پرید تا آتش اتفاقی عجیب افتاد و ماجرا شکل بچگی ها شد مثل رنگین کمان نقاشی مثل کوهی که دست می گیرد پرچمی را میان نقاشی قهرمان ! جنگ شکل بازی نیست قصه این بار آخرش پیداست مشق امشب سه بار از روی اتفاقی که آن سرش پیدا ست خواب دیدی که صبح فردا بود ... رفته بودی سرقرارت با بچه ها که: - بزن ! بزن ! گل کن ! در زمینی که هی بپر بالا جاده اما صدا - صدایت زد از کرج تا زمین خرمشهر که سیاوش شدی درخشیدی سرخ مثل نگین خرمشهر تو که با سیزده گل کوچک می درخشی میان پرچم ها قهرمان می شوی و می رقصی مثل رنگین کمان پرچم ها رادیو حرف می زند یک ریز .. هی ورق می خورد تن تاریخ تو جلو می روی ازاین صحنه .. من ورق می زنم ( من تاریخ ) می وزی توی دفترم با باد ... مثل یک اتفاق ... می افتی توی آن جاده ای که بی برگشت ...شعر سرخی که از خودت گفتی از نماز شکسته ی مادر که : - خدا یا ! کبوترم رفته باز خواب جنوب می دیدی : - فکر می کردم از سرم رفته قهرمان ! جنگ شکل بازی نیست .. توپ آن را نمی شود گل کرد پاک کردن ندارد این صفحه ... باید این جا فقط تحمل کرد رد شدی از خطی که... پایان نیست! (بچه ها دست می زنند این جا) مادرت را کبوترش بودی ... در زمینی که هی بپر بالا قهرمان می شوی و می رقصی .. به خودت بسته ای پریدن را سینه ات را جرقه می پاشی می کشانی به آتشش تن را ... عشق خیرات می کند مادر ... بوی آواز می دهد داوود بوی آن جاده های بی برگشت ... شعر سرخی که بر زبانت بود آتش از تو گذشته سردت نیست (بچه ها سینه می زنند این بار) آتشی از سیاوشی رد شد ... آتشی از سیاوشی انگار . حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم(فروغ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 13:41 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
سلام.
که نام خداست.
آتش گذشت از سر من .. راه مي روم ...از صفحه هاي داغ زمين ، تا كنار آب در وسعت تمام خودم غرق مي شوم. سر مي خورم به لحظه بي وزن يك حباب اين جا، خليج آبي من...( آب مي شوم ).. ساسانيان ميان سرم راه مي روند.. من ، مادر تمام زمين هاي تا هنوز... من ، مادر هميشگي آب و اضطراب.. دارم به جاي خاك خودم درد مي كشم. اين جا بهشت مشترك پا برهنه هاست دارم هنوز مي چشم از طعم يك لگد ، دارم هنوز مي شنوم:ـ من.. خدا.. عذاب.. دنيا كنار دامن من خواب رفته بود ... شايد كه قصه هاي مرا اشتباه كرد گاهي مرا خريد به يك ثانيه خيال. گاهي مرا فروخت به يك عمر التهاب هي راه مي رود وسط دفتر زمين ، تيري كه از كمان كسي ، تا هنوز هم. هي مي كشد به سمت خودش دامن مرا .. تا آخر خليج پر از آتش مذاب ديگر چه فرق مي كند اين خاطرات خوب... وقتي که قصه های خودم را فروختم من خسته ام چه نقش نچسبي ست اين غرورلعنت به زخم خاطره لعنت به اين نقاب! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 22:50 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
چشم در چشم خورشيد و دعا براي باران بدون ابر همه عريانند. سلام. ممنونم از دوستايي كه قدم رنجه ميكنن و خيلي ممنون ترم ! از اونايي كه بعد از قدم رنجه قلم رنجه ميكنن و نظر ميدن. و ضمنا پيام هاي شفاهي دوستان هم مي رسه.(مرسي زهرا جون) و دستشون درد نكنه(يا بشكنه!!هرچي قسمته)نفيسه فرشته و مناي عزيززززززز!!! و به اون سه نفري كه ديروز منو مورد الطاف دوست هم ندارم برم براي همه بنويسم سلام خوب بود به من سر بزن كه مثلا تعداد نظرام بيشتر بشه. پس آشتي سپاس از چشمهاي سخاوتمند شما.منتظر دريچه اي از روشنايي نگاه شما هستم. براي من اي مهربان...
در خانه، طاعون سياه در بيرون سرماي مرگزا. پس به كجا برويم؟ ماده خوك،مدفوع خويش بر غذا مي ريزد. ماده خوك،مادر من است. آه ...مادر من،مادر من! با من چه مي كني؟ (برتولت برشت) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 15:25 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
از وقتي جدا شدم،
ديگر به كارم نيامدي.
هرچه تو را فوت مي كنم به خانه...مامان...لباس... معجزه نداري. نيت مي كنم صاف نيست مثل دستهاي صابوني مامان
كه (توي لباس ها دنبالم بگردد يا ميان تشت ها؟) سطل آشغال شايد خيال هردومان را راحت كند:
محكم تر فوت مي كنم. اين جا هيچ چيز صاف نيست. مثل دستهاي مامان
كه بچه هايش را مي شمارد.
(هميشه تعداد بچه ها بيشتر مي شود و هرچه هم فوت كني، پستان تازه در نمي آيد.) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 14:42 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 14:21 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
ايستاده ايم زير چادرها و پارچه اي پهن كرده ايم روي تمام گنجشك ها و رنگ ها. گاه سر تكان مي دهيم براي دست تازه اي كه روي خاك نفس نفس مي زند. و فا -------- تحه! براي كاميوني كه بارش سيمان و پشتش هشدار:(( به هر حال شكستني است))! ...مرد هنوز روي اين خاك هاي بي خيال افتاده ست. و كسي نيست از او مجسمه بسازد با جرقه اي بر كمربند، و پرنده اي روي پيشاني. با يك گروه گزارشگر صحبت مي كنيم راجع به پيشاني آوازخوان مرد كه هم اكنون نعره مي زند: آب....خاك...خاك.... و بعد به سوي چادرها برمي گرديم: -آقا اين قناري چنده؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 2:44 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 1:31 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
آنچه را از دستم و نيز از دلم بر مي آيد را
مثل دفتري گشوده به نگاه نازنينتان مي سپارم
تا اين كلمات ساده پيوند نگاه هايمان باشند
در فصلي كه بيش از هميشه محتاج چشم هاي شما يم.
دوستان!
بفرماييد عشق!
اتاق جدید
در اين اتاق جديدي كه مي شوي بيدار، كسي درون تو، هي، داد مي زند انگار. تو در عباي خودت قوز مي كني از ترس شبيه سايه ي گنگي كه باز بر ديوار ، كشيده شد ، سر من ، سمت منقل داغي، كشيده مي شوم و جاي تو، منم كه، بخار. تو، ما.. مني .همه مان پيرمرد ترياكي، پر از سكوت زننده ، نگاه معنا دار .... و يك قران و دو عباسي و كمي كاغذ حضور چشم عجيبي كه مي شود تكرار.. تو پلك مي زني و باز خواب مي روي و دوباره چيز غريبي كه ديده اي صد بار، كه در گلوي تو من داد مي زنم هي، داد.. همين كه دختر رقاص در مقابل مار ، كشيده شد،به تو قلاب مي شود يك سقف. در اين اتاق جديدي كه مي شوي بيدار. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 21:44 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
....
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم! |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|