![]() |
![]() |
|
| مثل کناره های رود,دیدار روی پل,و فواره ی ستاره ای بین ما (که بعد برای همیشه خاموش می شود) |
|
فصل خوبی است و می شود نوشت از آسمانی که راه راه می شود از پشت...
شهر خوبی است و از این جا که من ایستاده ام یک ربع مانده است به آزادی -چرا شاد نباشم؟ درخت های خیابان شکوفه داده اند و این همان جایی است که از همه ی خوبی ها یک میدان یا یک خیابان باقی مانده است. و تازه شهرداری هرروز نام بزرگمردی از وطن را -بر تابلویی آبی رنگ- به زمین می کوبد.
دستفروشی در جام جم عینک دودی می فروشد و رو به روی هتل استقلال پسری به قیمت حقوق یک ماهش ادکلن زنانه می خرد و در خیابان میرزا کوچک خان دو مرد روشنفکر راجع به بهترین مارک سیگار خارجی بحث منطقی...
بله شهر خوبی است و دیروز در خیابان پشت دادگستری دختری خودش را از گردن.... - دست نگهدار جناب سردبیر! اینجا که قیچی سانسورت را گذاشته ای گلوی من است.
/بهار ۱۳۸۳/
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 18:57 به قلم زهرا دهقان دهنوي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
....
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم! |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|